یکشنبه , ۱۰ خرداد ۱۴۰۵

روایت صفیه قره باغی فعال اجتماعی از مراسم چهلم محمد امین امیری نوجوان کشته شده در اعتراضات دی ماه زنجان

مسجد شلوغ است.گوشه اى مى نشینم وبه
ردیف زنانى جشم مى دوزم که جلوى ورودى روى صندلى نشسته اند. مادر “محمدامین امیرى” آرام است. ماسک زده و چشمانش خیره به روبروست. با بلند شدن اطرافیانش براى میهمانان بلند مى شود و با نشستن آنها مى نشیند. انکَار خودش متوجه حضور کسى نیست.

لابه لاى صداى قرآن حرف هاى بغل دسترام را می شنوم که ذلیل اولسونلار, قیجیننان ووروبلار. از پدر مظلومى مى کوید که خیلى زود پدر و مادرش را از دست داده و حالا داغ فرزند کمرش را شکسته.

محمدامین دو برادر ویک خواهر هم دارد. مى توانم حدس بزنم دخترى که کنار مادرش ایستاده و بى قرارى مى کند خواهرش است. مداح شعرى از منزوى میخواند:
“اوغول اؤلسه دیز اسر قارداش اؤلنده بئل اهیر” شانه هاى مادر مى لرزد. دیگر توان بلند شدن براى میهمانان را ندارد.
“دئیسه
عباسه بو اوخ شاه شهیدان قوجالار” مادر دیگر حتى توان نشستن هم ندارد.

خودش را جلوی میزى که عکس پسرش را گذاشته اند به زمین مى زند و هاى-هاى گریه مى کند. صداى مداح در میان شیونها کَم مى شود.
مادر از حال رفته و خواهر صورتش را با دستانش گرفته و مى لرزد. شعر که تمام مشود مادررا بلند مى کنند که روى صندلى اش بنشیند.
جگرش آتش گرفته. رو به عکس پسرش فریاد مى زند که “اؤیوم ییخیلدى، سنى وورانین اؤیو ییخیلسین”. دستش را روى قلبش گذاشته ورو به عکس وبا حسرت حرف مى زند! انگار که بخواهد قربان صدقه ى قد و بالاى پسرش برود. مسجد یکصدا گریه مى کند… با صداى بلندگوکه حضور فرماندار و رئیس بنیاد شهید را اعلام مى کند صداها فروکش مى کند.
زنى آرام و لنگان به سمت مان مى آید. بغل دستام که حالا فهمیده من فامیل و همسایه نیستم اشاره مى کند که مادر بزرگش است. زن شکسته و آرام به ما نزدیک مى شود و کنار بغل دستام مى نشیند و هاى-هاى مى گرید: “سیز منیم طایفامسیز، سیز منیم ائلیمسیز، گورون نئجه بئلیم سیندى”. به صورتش سیلى مى زند که “من نییه اؤله میشم. اول من گرک اؤلوردوم”. بغلش مى کنم. انگار که متوجه غریبه بودن من شده باشد باگریه از نوهاش مگوید “امین گونده منه باش ووراردى، بئله جوان ایدى ، بئله یاخجى نوه ایدى، اؤلئیدیم بئله بالا، ائلهمه دیغین جاوانلیغا اؤلئیدیم بالا…” بغلش میکنم و گریه میکنیم.
نفسم بالا نمى آید. خودم را به بیرون مسجد مى رسانم. جِند نفس که تازه مى کنم پسر کوجکى عکس محمدامین را به سمتم مى کیرد وبى هیج حرفى نشانم مى دهد. تا بخواهم واکنشى نشان بدهم به سمت نفر بعدى مى رود. جکَرم آتش گرفته. زمین و زمان روى قلبم سنگینى مى کند. نفر کنارام مى کَوید برادرش است دلتنگی میکند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *